بند اول:فصلی خواهم نبشت در ابتدای حال بردار کردن این مرد و پس به سر قصه شد. امروز که من این قصه آغاز میکنم از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند  در گوشه ای افتاده و خواخه بو سهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار و مارا با این کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد به هیچ حال. چه عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وی می باید رفت. در تاریخی که میکنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: (شرم باد این پیر را) بلکه آن گوییم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.معنی:

نبشت: نوشت                                             
بر دار کردن حسنک: به دار زدن حسن وزیر
گذشته شده است: مرده است
هر چند مرا از وی بد آمد: هر چند او به من بدی کردبر اثر وی: به دنبال اوتاریخی که می کنم: تاریخ بیهقی که می نویسم
تعصبی: جانبداری
تزیدی: دروغ
تصنیف: نوشته
شرم باد این پیر را: این پیر مرد باید خجالت بکشدبنددوم:    این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ایب بود. اما شرارت و زعارتی در طبع وی موکد شده _ ولا تبدیل لخلق الله_ و با ان شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی. این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ به دین چاکر رسانیدی و آن گاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم_ و اگر کرد دید و چشید_ و خردمندان
 دانستندی که نه چنان است  و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده می زدندی که وی گزاف گوی است جز استادم که وی را فرو نتوانست برد  با آن همه حیلت که در باب وی ساخت. از آن در باب وی به کام نتوانست رسید که قضای ایزدبا تضریب های وی موافقت و مساعدت نکرد و دیگر که بونصر مردی بود عاقبت نگر. در روزگار امیر محمود_ رضی الله عنه_ بی آن که مخدوم خود را خیانتی کرد دل این سلطان محمود را _ رحمة الله علیه_ نگاه داشت به همه ی چیز ها که دانست تخت مُلک پس از پدر وی را خواهد بود و حال حسنک دیگر بود که بر هوای امیر محّمد و نگاه داشت دل و فرمان محمود این خداوندزاده را بیازارد و همه چیز ها کرد و گفت که اکفا آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد همچنان که جغفر برمکی و این طبقهکردند به روزگار هارون الرشید و عاقبت کار ایشان همهن بود که از آن این وزیر آمد. و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی_ فضل جای دیگر نشیند_ اما چود تعّدی ها رفت از وی یکی آن بود که عبدوس را گفت:( امیرت را بگوی که من آنچه کنم به فرمان خداوند خود میکنم. اگر وقتی تخت ملک به تو رسد حسنک را بر دار باید کرد.) لاجرم چون  سلطان پادشاه شد این مرد بر مرکب چوبین نشست و بوسهل و غیر بوسهل در این کیستند؟ که حسنک عاقبت تهوّر و تعّدی خود کشید.
معنی:
امام زاده: بزرگ زاده
شرارت: بد خویی
زعارتی: تند خویی مؤکد: تاکید شد و لا تَبدیل لخلق الله: برای آفرینش خدا دگرگونی نیست
دل سوزی نداشت: هیچ وقت ترحمی در دل نداشت
لت زدی: سیلی زدن
فرو گرفتی: لطمه می زد
از کرانه بجستی:  از کنار فرار کردی تضریب: سخن چینی اَلَمی: درد
بدین چاکر رسانیدی: به من میرساندی
لاف زدی: دروغ گفتی
و اگر کرد، دید و چشید: بوسهل به سزای اعمال خود رسید
پوشیده خنده میزدندی: مخفیانه میخندیدند
گزاف گوی: دروغ گوی جز استادم: مراد،بونصر مشکان رییس دیوان رسایل است.
وی را فرو نتوانست برد: نتوانست به او آسیبی بزند.
حیلت: فریب
موافقت: یاری
مساعدت: کمک
مخدوم: نوکر خیانتی کرد: خیانتی بکندرضی الله عنه: خدا از تو راضی باشد
نگاه داشت: مطابق میل کسی رفتار کردن
حال حسنک دیگر بود: روش حسنک غیر از روش بونصر مشکان بود
خداوند زاده: سلطان مسعود
چیز ها کرد: کارهایی کرد
اکفا: افراد همه رتبه     حمل نکنند: احتمال کردن
تعدی: زیاد روی در کار
امیرت: سلطان محمود
به فرمان خداوند:  سلطان محمود
لاجرم: ناچار
بوسهل و غیر بوسهل در این کیستند؟: چه کاره هستند عاقبت: نتیجه              تهور: گستاخی تعدی: دراز دستی                       آرایه ادبی:


« فرو گرفتی» ایهام
«به کام نتوانست رسید» کنایه: به آرزو نرسیدن «این مرد بر مرکب چوبین نشست» کنایه: مردن_دار زدن«لت زدن» کنایه: آسیب رساندن
 بند سوم: چون حسنک را از بُست به هرات آوردند،بوسهل زوزنی او را به علی رایض چاکر چویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید که چون باز جُستی نبود کار و حال او را، انتقام و تَشَفّی ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که زده و افتاده را توان زد؛ مرد آن مرد است که گفته اند: اَلعَفوُ عِندَ القُدرَة به کار تواند آورد.
معنی:
بُست: نام زندان
استخفاف: خوار شمردن
تَشَفُی: شفاعت
اَلعَفوُ عِندَ القُدرَة: بخشش نزد کسانی است که قدرت دارند آرایه آدبی:«مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند» کنایه: اعتراض کردند
«مرد آن مرد است» کنایه: توانایی بند چهارم:چون امیر محمود_رَضِیَ اللهُ عَنه_ از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض حسنک را به بند می برد و استخفاف می کرد و تشفّی و تعصّب و انتقام می بود، هر چند می شنودم از علی_ پوشیده وقتی مرا گفت_ که « از هر چه بوسهل مثال داد از کردار زشت در باب ایم مرد، از ده یکی کرده آمدی و بسیار مُحبا رفتی.» و به بلخ در امیر دمید که ناچار حسنک را بردار باید کرد و امیر بس حلیم و کریم بود، جواب نگفتی.
معنی:
مثال داد: دستور داد مُحابا: رعایت حال او را کردم 
کریم: بخشنده
آرایه ابی:
« کریم» ایهام: بخشنده_ بزرگوار
بند پنجم: و معتمد عبدوس گفت: روزی پس از مرگ حسنک از استادم شنودم که امیر، بوسهل را گفت: حجّتی و عذری باید کشتن این مرد را.بوسهل گفت:« حجّت بزرگ تر که مرد قرمَطی است و خلعت مصریان اِستد تا امیرالمومنین، القادرالله، بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت و اکنون پیوسته از این می گوید و خداوند یاد دارد که به نیشابور،  رسول خلیفه آمد لِوا  و خلعت آورد و پیغام در این باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه در این باب نگاه باید داشت.» امیر گفت:« تا در این معنی بیندیش.»معنی:
عذری: بهانه
قرمطی: فرقه ی فاطمیان
خلعت: لباس
امیر المومنین: پادشاه
بیازرد: آزرده شد
پیوسته: مرتب
لِوا: پرچم
باب: در این مورد   بند هشتم:و پس از این مجلسی کرد با استادم. او حکایت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت: امیر پرسید مرا از حدیث حسنک، پس از آن از حدیث خلیفه  و گفت چه گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت ستدن از مصریان؟ من در ایستادم و رفتن به حج تا آن گاه که از مدینه به وادی لاقُری بازگشت بر راه شام و خلعت مصری بگرفت و ضرورت ستدن و از موصول راه گردانید و به بغداد باز نشدن و خلیفه را به دل آمدن که مگر امیر محمود فرمود است،همه به تمامی شرح کردم. امیر گفت: پس از حسنک در این باب چه گناه بوده است که اگر به راه بادیه آمدی در خون آن همه خلق شدی؟ گفتم: چنین بود ولیکن خلیفه را چند گونه صورت کردند تا نیک آزار گرفت و از جای بشد و حستک را قرمطی خواند. و در معنی این مکاتبات و آمد و شد بوده است. امیر ماضی چنان که لجوجی و ضُجرَت وی بود، یک روز گفت:« بدین خلیفه خَرِف شده بباید نبشت که من از بهر قدر عباسیان انگشت در کرده ام در همه ی جهان و قرمطی می جویم و آن چه یافته آید و درست گردد بردار میکشند و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است، خبر به امیرالمومنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطی است، من هم قرمطی باشم.» به دیوان آمدم و چنان نبشتم نبشته ای که بندگان به خداوندان نویسند و آخر پی از آمد و شدِ بسیار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که حسنک استده بود و آن طرایف که نزذیک امیر محمود فرستاده بودند آن مصریان ، با رسول به بغداد فرستد تا بسوزند و چون رسول باز آمد امیر پرسید که:« آن خلعت و طرایف به کدام موضع سوختند ؟»  که امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود خلیفه. و با همه، وحشت و تعصب خلیفه زیادت می گشت اندر نهان نه آشکارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آنچه رفته است به تمامی باز نمود. گفت: بدانستم.
 معنی:
ستدن: گرفتن در ایستادم: آغاز کردنبادیه: در اینجا صحرای عربستان مورد نظر است
صورت کردند: گزارش دادند
آزار گرفتن: رنجیده خواطر شدن
از جای بشدن: ناراحت و خشمگین شدن
امیر ماضی: سلطان محمود
ضُجرَت: تنگ دلی خَرِف: احمق درست گردد: ثابت شود
وی را من پرورانده ام: زیر نظر من پرورش داده شد
دیوان: درگاه
استده بود: گرفته بود
طرایف: هدیه های زیبا
آخر: سرانجام
موضع:محل
فرمان یافت: مرد آرایه های ادبی:« آمدی در خون آن همه خلق شدی؟» کنایه: باعث مرگ همه شدی

« انگشت در کرده ام» کنایه: داوطلب شدن
« فرمان یافت»  کنایه: مردن
بند نهم: پس از این مجلس نیز بوسهل البته فرو نایستاد از کار. روز سه شنبه بیست و هفتم صفر چون بار بگسست،امیر خواجه را گفت:« به طارم باید نشست که حسنک را آنجا خواهند آورد با قُضات و مزکیان تا آنچه خرید آمده است، جمله به نام ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن» خواجه گفت: چنین کنم. و به طارم رفت و اعیان و صاحب دیوان رسالت و بوسهل زوزنی آن جا آمدند. و امیر، دانشمند نَبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آن جا فرستاده، و قُضات بلخ و اشراف و علما و فقها و مُعَدّلان و مزکیان همه آنجا حاضر بودند. چون این کوکبه راست شد _من که بوالفضلم و قومی بیرون طارم به دکان ها نشسته در انتظار حسنک_یک ساعت ببود، حسنک پیدا آمد بی بند؛جُبّه ای داشت حِبری رنگ با سیاه میزد خَلَق گونه، دُرّاعه و رِدایی  سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده و موزه ی میکاییلی نو در پای و موی سر مالیده زیرپوشیده کرده اندک مایه پیدا می بود، و والی حَرَس و علی رایض و بسیاری پیاده از هر دستی. وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماند. پس بیرون آوردند و به حَرَس باز بردند و بر اثر وی قضاوت و فقها بیرون آمدند. این مقدا شنودم که دو تن با یکدیگر می گفتند:« خواجه بوسهل را بر این که آورد؟ که آب خویش ببرد». بر اثر، اعیان و به خانه ی خود باز شد.
معنی:
طارم: ایوان
مزکیان: پاکیزه کنندگان و کسانی که در محضر قاضی برای تصدیق گفتار مدعیان و شهود حاظر می شوند.
گواه گیر:  شاهد آور اعیان: بزرگان     
علما:دانشمندان
 فقها: روحانیون
معدلان: شاهدان
کوکبه:مقدمات
راست شد: آماده شد دکّان: سکو و تخت مانندی که از آجر و سنگ می ساخته و بر آن می نشسته اند.یک ساعت ببود: مدتی طول کشید
حسنک پیدا آمد بی بند: حسنک آمد در حالی که دست هایش باز بود.
جُبّه ای: لباس بلند
حِبری: خاکستری
خَلَق گونه: کهنه
دُراعه: بالا پوش
رِدایی: عَبا دستار: عمامه 
میکاییلی: نوعی کفش
حَرَس: نگهبان
نماز پیشین: نماز ظهر
آوردن: برانگیختن
آب: آبرو
آرایه های ادبی:
« فرو نایستاد از کار» کنایه: دست بردار نبود بند دهم:و نصر خلف دوست من بود. از وی پرسیدم که چه رفت؟ گفت که چون حسنک بیامد، خواجه برپای خاست؛چون او این مَکروُمت بکرد،همه اگر خواستند یا ن، برپای خواستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت؛ برخواست نه تمتم و بر خویشتن می ژَکید. خواجه احمد او را گفت:«در همه کار ناتمامی.»وی نیک از جای بشد. و خواجه، امیر حسنک را ، هرچند خواست که پیشوی نشیند، نگذاشت و بر دست راست من نشست و بر دست راست بونصر مشرکان را بنشاند و بوسهل بر دست  چپ خواجه، از این نیز سخت بتابید.
معنی:  نصر خلف دوستم بود. از او پرسیدم چ اتفاقی افتاد؟ گفت چون حسنک وارد شد، خواجه احمد به احترام او بلند شد؛ چون او این جوانمردی رادیگران خواسته یا ناخواسته بلند شدند. بوسهل نمی توانست خشم خود را کنترول کند؛ برخواست نه به کامل در حالی که غرغر میکرد. خواجه احمد به گفت: «تو در همه کار ها ناتمامی.» او این بار کاملا عصبانی شد. خواجه احمد هر چه خواست که حسنک پیش او بشیند او قبول نکرد و بر دست راست من نشست  و خواجه احمد بونصر مشکان را در دست راست نشاند و بوسهل را بر دست چپ خواجه نشاند و بوسهل  از این کار عصبانی شد
مکرومت: جوانمردی
بر خویشتن می ژکید: غرغر میکرد بر دست راست من: مقصود نصر خلف استبند یازدهم: و خواجه ی بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: خواجه چون می باشد و روزگار چگونه می گذارد ؟ گفت: جای شکر است. خواجه گفت: دل، شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را پیش آید ؛ فرمان برداری باید نمود به هر چه خداوند فرماید. که تا جان در تن است امید صدهزار راحت است و فرج است. بوسهل راطاقت برسید، گفت: خداوند را کراکند که باچنین سگ قرمطی که بر دار خواهد کرد به فرمان امیر المومنین ، چنین گفت؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت: « سگ ندانم که بوده است، خاندان من به آنجه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کار ها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار ، که بزرگتر از حسین علی(ع) نی ام این خواجه که مرا این میگوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است.  اما حدیث قرمطی به از این باید ، که او را باز داشتند بدین تهمت نه مرا، و این معروف است، من چنین چیز ها ندانم».
معنی: و خواجه ی بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: حالت چطور است چه خبر؟ خواجه گفت: نباید ناراحت شوی زیرا این اتفاقات برای مردم بزرگ پیش می آید؛ از هرچه که شاه می فرماید باید اطاعت کنی. زیرا تا وقتی انسان زنده است امیدوار است تا هزاران اتفاق خوب برایش روی دهد.  تحمل بوسهل تمام شد، گفت: آیا برای شما ارزش دارد. که با چنین سگی قرمطی شدهبه خلیفه عباسی بردار آویخته شود؟ خواجه احمد با عصبانییت به بوسهل نگاه کرد. نمیدانم از سگ منظورش چه کسی است؟ زیرا هم میدانند که وضعیت خاندان و دارایی من و قدرت من چه اندازه بوده است. کار های زیادی انجام داده ام و تلاش کردم  و نتیجه هر انسانی مرگ است. اگر امروز مرگ من فرا رسیده هیچ کسینمیتواند جلوی آن را بگیرد، من بزرگتر از امام حسین (ع) نیستم؛این خواجه که این را می گوید مرا ستایش کرده جهت رفع نیاز من آنجا ایستاده است. و اما این سخنکه مرا قرمطی گفته جالبتر از این است و باید روشن تر مطرح شود زیرا  خود او را بر این اتهام باز داشت کردند همه از این ماجرا باخبر اند کراکند:ارزش داشتن
بوسهل را طاقت برسید: تاب و تحمل بوسهل تمام شد
مرا شعر گفته است: برای من مدیحه گفته است
بند دوازدهم: بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد، خواجه بانگ بر او زد و گفت:این مجلس سلطان راکه این جانشسته ای،هیچ حرمت نیست؟ ماکاری راگرد شده ایم؛چون از این فارغ  شویم، این مرد  پنج و شش ماه است تادر دست شماست هر چه خواهی بکن . بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.
معنی: بوسهل بیشتر عصبانی شد و صدایش را بلند کرد و خواست فوش و ناسزا بدهد. خواجه با صدای بلند به بوسهل گفت:احترام این مجلس را رعایت کن؟ ما برای کار مهمی اینجا جمع شده ایم؛ تا آن را کامل کنیم حسنک پنج و شش ماه در اختیارتان بوده است و هرطور که دلتان خواسته با او رفتار کرده اید از این به بعد هم هر چه می خواهی بکن. بوسهل ساکت شد و دیگر تا آخر جلسه حرفی نزد.   جنبیدن صفرا: خشم گین شدن
بند سیزدهم: و دو قباله نبشته بودند همه ی اسباب و ضیاع حسنک را«بر خون این مرد تشنه ای» کنایه: خواهان مرگ کسی بودن«ناخویشتن شناسی» کنایه: حق ناشناسی بهبند پانزدهم:و از خواجه عمید عبدالرزاق شنودم که این شب که دیگر روز آن حسنک را بردار می کردند ، بوسهل نزدیک پدرو آمد نماز خفتن. پدرم گفت: چرا آمده ای؟ گفت: نخواهم رفت تا انگاه که خداوند بخسبد. که نباید رقعتی نویسد به سلطان در باب حسنک به شفاعت. پدرم گفت: بنوشتمی: اما شما تباه کرده اید و  سخت نا خوب است» و به جایگاه خواب رفت.معنی: و از خواجه عبدالرزاق شنیدم که شبی که فردای آن میخواستن حسنک را اعدام میکنند بوسهل پیش پدرم آمد موقعه اذان شب پدرم گفت چرا آمدی؟ گفت: تا وقتی شما نخوابید از این جا نمیروم مبادا شما نامه ای برای سلطان بفرستید و در آن نامه برای آزادیمعنی: و از خواجه عبدالرزاق شنیدم که شبی که فردای آن میخواستن حسنک را اعدام میکنند بوسهل پیش پدرم آمد موقعه اذان شب پدرم گفت چرا آمدی؟ گفت: تا وقتی شما نخوابید از این جا نمیروم مبادا شما نامه ای برای سلطان بفرستید و در آن نامه برای آزادی  حسنک شفاعت و پادرمیانی بکنید پدرم گفت من نوشتم اما شما کار را آنقدر خراب کرده اید که دیگر فایده ای ندارد و این کار بسیار زشت است و به رختخواب رفت.
رقعتی: نامه ی کوتاه
بند شانزدهم:و آن روز و آن شب، تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش کرفتن. و دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان که از بغداد آمده اند و نامه ی خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بردار باید کرد. و به سنگ بباید گشت تا بار دیگر  بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد.
معنی:و آن روز  و آن شب به بررسی نحوهی اعدام حسنک پرداخت. قرار بر این شد که دو نفر را مثل نامه رسان ها کنند تن آن ها لباس نامه رسان ها را بپوشانند یعنی این که آن ها از بغداد آمدند.و فرمان خلیفه را آوردند.  که حسنک قرمطی شده و باید بر دار آویخته شود و سپس سنگسار شود. تا مایه ی عبرت دیگران شود تا دیگر کسی بر خلاف  میل خلفای جامعه ..................تدبیر: چاره
بند هفدهم:چون کار ها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه،دو روز مانده از صفر، امیر مسعود  بر نشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان رفت خاصگان و مطربان و در شهر خلیفه ی شهر را فرمود،داری زدن بر کران مصلای بلخ فرود شارستان ،و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند. چون ازکرانه بازار عاشقان در آوردند و میان شارستان رسید، میکائیل بدان جا اسب بداشته بود، پزیره ی وی آمد و دشنام های زشت داد، حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشرین که کرد و از آنه زشت ها که بر زبان راند و پس از حسنک، این میکائیل بسیار بلا ها دید و محنت ها کشید و امروز بر جای است و به عبادت و قرآن خواندنمشغول شده است_ چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن_ و حسنک را به پای دار آوردند؛ نعوذبالله من قضاء السوء. و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن میخواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اند زیر کرد و ازار بند استوار کرد و پایچه های ازار را ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد و دست ها در هم زده، تنی چون سیمی سفسد و رویی چون صدهزار نگار و همه ی خلق به درد میگریستند. خودی روی پوش آهنین بیاوردند عمداَ تنگ، چنان که روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد، نزدیک خلیفه و حسنک را همچنان می داشتن و او لب میجنبانید و   چیزی میخواند ، تا خودی فراخ تر آوردند.
معنی:وقتی مقدمات اعدام حسنک  آورده شد ،روز بعد چهارشنبه دو روز مانه به آخر ماه سفر، و امیر مسعود سوار بر اسب شد و به قصد شکار و تفریح سه روزه با نزدیکان  و گروه نوازندگان از شهر خارج شد و قبلا به رئیس شهروانی دستور داده بودند که دار را ئدر کنار محل برگزاری نماز که پایین شهر بود برپا کنند. مردم به آن طرف روانه شده بودند. بوسهل سوار اسب شد و تا نزدیک دار آمد ، به جای بلندی ایستاد و گروهی از لشکریان و سوار و پیاده رفته بودند تا حسنک را بیاورند. از زمانی که بازار عاشقان حسنک را وترد کردند تا وقتی که او بر وسط شهر رسید میکائیل اسبش را نگه داشت و منتظر او بود، به استقبال او آمد و حرف های زشت زر. حسنک به او نگاهی کرد و جوابی نداد. همه ی مردم میکائیل را  به خاطر این کار زشت و سخنان نا پسند لعنت و سرزنش کردند و همین میکائیل بعد از مرگ حسنک بلاهای بسیار دید و مصیبت هاکشید و هنوز زنده است و به خواندن قرآن و عبادت مشغول است_ و اگر از کسی کار زشت سر بزند آن را مینویسیم و همچنان که در مقدمه گفته بودم  که از طرفدارس بیجا کتمان بیزارم _ حسنک را پای دار آوردند؛ خدایا از پیش آمد های بد به تو پناه میبرم، و نامه رسان ها را آنجا آوردند و به پا نگه داشته بودند و قرآن خوانان را هم قرآن میخواندند . به حسنک دستور دادند  لباست را دربیاور. او دست به زیر لباس برد بند شلوارش را محکم کرد و دهانه یشلوار را بست بالا پوش و پیراهنش را در آورد و همراه امامه آن ها را کنار میگذاشت و برهنه با شلوار پای چوبه ی دار ایستاد و جمعیت مردم دردمندانه گریست  و عمدا کلاه آهنین نقاب داری   آوردند که تنگ بود به طوری که سر و رویش را نمی پوشاند فریاد زدندکه صورتش را بپوشانید تا از ضربات سنگ صدمه نبیند زیرا سرش را برای خلیفه ی بغدادمیفرستیم و در این فاصله حسنک را همانطور تنها گذاشتن و او لب هایش میجنبید و زمزمه میکرد تا این که کلاه فلزی  بزرگ تری آوردندنشست: سوار شدن
خلیفه شهر: داروغه
 شارستان: شهر
 پذیره: استقبال
نعوذ بالله من قضاء  لاسوء: از پیشامد بد به خدا پناه میبریم
ازار: شلوار
آرایه ادبی:« امروز بر جای است» کنایه«تنی چون سیم سفید»تشبه

«رویی چون صدهزار نگار» اغراق
بند هجدهم:و در میان،احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که خداوند سلطان می گوید:«این ارزوی توست که خواسته بودی که چون تو پادشاه شوی،ما را بر دار کن .ما بر تو رحمت خواستیم کرد،اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند».
معنی:در این هنگام احمد مسؤل اداره ی جامعه خواند سلطنتی سوار  بر اسب امد رو به حسنک کرد و گفت سلطان چنین پیام داده که این همان ارزوی توست که خواهان ان بودی زیرا به ما گفته بودی که وقتی پادشاه شدی مارا بکش با این حال می خواستیم تورا ببخشیم اما خلیفه عباسی کتبا اعلام کرده است که تو قرمطی شده ای اکنون تورا به فرمان او اعدام می کنم
بند نوزدهم:حسنک البته هیچ پاسخ نداد.پس از ان ،خود فراخ تر که اورده بودند،سرو روی او را بدان بپوشانیدند.پس اواز دادند او را که:بدو. دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مرد را که می بکشید به دو به دار برید؟».  و خواست که شوری بزرگ به پای شود،سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند.
معنی:پس از آن با کلاه فلزی بزرگتری که آوردند.سر و صورت او را پوشاندند. همه اعتراض کدند که خجالت نمیکشید از کسی که می خواهید او را بکشید که به طرف دار بدود. و خواست که شورشی بزرگ به پا شود. ولی سواران به طرف مردم حمله کردند و آن آشوب را خواباندند.
بند بیستم:و حسنک سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز نشسته بود بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید رند را سیم دادند کهسنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش برداشتند چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم و بوسهل بخندید و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم .گفت:«ای بو الحسن تو مردی مرغ دلی سر دشمنان چنین باید ! »و این حدیث فاش شد و همگان او رابسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت کردند. رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
معنی:پس از آن با کلاه فلزی بزرگتری که آوردند سر و صورت او را پوشاندند. همه اعتراض کردند که خجالت نمیکشید از کسی که  بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید رند را سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
میخواهید او را دار بزنید میخواهید به سمت دار بدود ولی سواران به طرف مردم حمله کردند و آن آشوب را خواباندن حسنک را به سمت چوبه دار بردند و او را در محل اعدام قرار دادند تا او را به مرکبی که هرگز پیش از آن بر آن سوار نشده بود بنشانند جلاد حسنک را محکم بست و طناب ها را کشید و همزمان با آن فریادکشیدند که سنگ پرتاب کنید هیچ کس به سنگ دست نمیزد همه به شدت گریه میکردنند به خوصوص نیشابوریان پس به عده ای ولگرد مبلغی دادند تاغ سنگ پرتاب کنند در حالی که حسنک همهن موقع که جلاد طناب را به  گلویش محکم کرده بود در اثر خفگی مردهرند:ولگرد

بند بیستم و یکم:این است حسنک و روزگاراش و گفتارش رحم الله علیه این بود که گفتی مرا دعای نشابوریان بسازد و نساخت و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند رحم الله علیهم 


و این افسانه ای است با بسیار عبرت و این همه اسباب منازغت و مکاوحت از بهر حطام دنیا به یک سوی نهادند احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند
 
معنی:حسنک و ما چرایش این گونه عبرت آمیز بود. و صحبتش همیشه این بود که میگفت دعا نیشابوریان مرا نجات میدهد و دعای آنها بیثمر بود. و آن هم غلام و دارایی سودی نداشت. او مرد و کسانی که برای نابودی تلاش کردند هم مردند. خداهم بیامرزد. و این داستانیست که حاوی عبرت زیادیست. این هم مخالف و دشمنی و جدال را که  بخاطر این دنیا و ثروت ناچیز آن بود بامرگ کنار گذاشتند. پس چقدر نادان است کسی که به این جهان دل ببندد دنیا اگر نعمتی میدهد آن را به طرز بدی پس میگیرد.


بند بیست و دوم:چون از این فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند چنان که تنها آمده بود از شکم مادر و پس از آن شنیدم از ابوالحسن حربلی که دوست من بود و از مختصان بوسهل که یک روز با وی بودم مجلس نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مکبه پس گفت تو باوه آوردند از آن بخوریم همگان گفتند خوریمحربلی که دوست من بود و از مختصان بوسهل که یک روز با وی بودم مجلس نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مکبه پس گفت تو باوه آوردند از آن بخوریم همگان گفتند خوریم گفت بیارید آن طبق بیاوردند و از او مکبه 

 برداشتند چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم و بوسهل بخندید و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم .گفت:«ای بو الحسن تو مردی مرغ دلی سر دشمنان چنین باید ! »و این حدیث فاش شد و همگان او رابسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت  کردند.معنی:وقتی کار اعدام تمام شد بو سهل و تمام مردم از کنار دار رفتند و حستک تنها ماند همانطور که تنها به دنیا آمد و بعد ها از  ابو الحسن حربلی که دوستم بود و از دوستان بووسهل بود شنیدم که روزی پیش بوسهل بودم که روزی پیش بوسهل بودم و یک مهمانی بزرگ ترتیب دادهبود خدمتکاران زیادی ایستاده بودنند و نوازندگان و خوانندگان هم ایستاده بودند بوسهل دستور داده بود که بیخبر از ما سر حسنک را در ظرفی با درپوش آوردند میوه نوبر آوردم  آری میخورید پی دستور داد ظرف را آوردند  وقتی در ظرف را برداشتم سر حسنک را دیدم همه تعجب کردیم و من بیهوش شدم و بوسهل میخندید فردای آن روز در ننهایی خیلی او را سرزنش کردم ای ابوالحسن تو مردی ترسو هستی با سر دشمنان باید این کار را کرد این ماجرذا همه جا فاش شد و خیلی او را سر  زنش کردم.
مکبه: سرپوش
بند بیست و سوم:و آن روز که حسنک را بردار کردند استادم بونصر روزه  بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه مند بود چنان که به هیچ وقت او را چنان ندیده بودم و میگفت او را چه امید ماند و خواجه احمد حسن هم بر این حال بود و به دیوان ننشست.
معنی:و روزی که حسنک را اعدام کردند استادم بونصر روزه اش را باز کرد و خیلی ناراحت بود و در فکر فرو رفته بود آنطور که هیچ وقت آن را در این حال ندیده بودم و میگفت دیگر چه امیدی مانه است و خواجه احمد حسن هم در این حالت بود و آن روز هم به سر کار نرفت.
بند بیست و چهارم:و حسنک قریب به هفت سال بر دار بماند؛ چنان که پاهایش همه فرو تراشید و خشک شد، چنان که اثرینماند تا به دستوری غرو گرفتند و دفن کردند. چنان که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
معنی:و حسنک نزدیک به هفت سال  بالای دار بود به طوری که  گوشت پاهایش ریخت و اسکلت شد و هیچ اثری از او نماند تا بلاخره با اجازه ی سلطان او را پایین آوردند و دفن کردند به طوری که هیچ کس نفهمید سر و تنش کجا به خاک سپرده شده است.
دستوری: اجازه رخصت
بند بیست و پنجم: و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور.  چنان شنودم که دو سه ماه از این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد_ چنان که زنان کردند_ بلکه بگریست به دردچنان که حاظران از درد وی خون گریستند.پس گفت:« بزرگ مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید پسندید و جای آن بود.  و یکی از شعرای نیشابور به این مرثیه بگفت اندر مرگ وی و بدین جای یاد کرده شد:ببرید سرش را که سران را سر بود  آرایش دهر  و ملک را افسر بود
گر قرمطی و جهود و گر کافر بود
                                      از تخت به دار بر شدن منکر بود
معنی:مادر حسنک زنی بود بسیار شجاع  سر انجام وقتی لز ماجرا باخبر شداصلا بی تابی نکرد آن طور که زنان میکنند فقط از سر درد گریست آن چنان که دیگران را هم سخت متعصر و گریان کرد پس از آن گفت:« پسرم چه مرد بزرگی بود که در این دنیا پادشاهی چون محمود غزنوی کار بزرگ وضارت را به سپرد و سلطان مسعود هم سعادت آخرت را نصیب او کرد  مادر حسنک برای پسرش به نحوی  شایسته ای عذاداری کرد چنان که هر خردمندی که از رفتار او باخبر میشد آن را میپسندید و تحسین میکرد درباره ی مرگ حسنک یکی از شاعران نبشابور مرثیه ای سرود که در پایان این ماجرا نوشته میشود:   به این دلیل حسنک را بر دار کردنند که از همه شایسته تر بود و وجود او   مایه ی زینت و حرمت بود. او از هر دینی که پیروی میکرد سزاوار نبود که او را از تخت وزارت برانند و بر دار مرگ آویزان کنند
خود آزمایی:
1)معنی عبارت های زیر را بنویسید._به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم: هیچ اقدام شومی نکردم بلکه به اطرافیان خواجه رسیدگی و توجه کردم
_جهان خوردم و کار ها راندم:از دنیا و نعمت های آن استفاده کردم و در مسِؤولیتی که داشتم کار های بزرگی انجام دادم._ این همه اسباب مناضعت و مکاوهت از بحر خطام دنیا بهیک سوی نهادند:با فرا رسیدن مرگ این همه بهانه ها برای دشمنی و جنگ و جدال را که بخاطر دنیا و ثروت ناچیز آن کنار گزاشتم سه نمونه از توصیف های زیبای درس را بیان کنید:
2) سه نمونه از توصیف های زیبای درس را بیان کنید:
 
3)با توجه به متن درس دو نمونه از ویزگی های نصر بیهقی را بنویسید:آوردن جملات کوتاه- جابه جایی اجزای جمله- وجود وازه تازه و زیبا 4)در کدام بخش درس نشانه های تقدیر گرایی و عبرت آمیزی دیده میشود؟

از پیش آمد بد به خدا پناه میبرم
 
 5)با توجه به متن درس دو نمونه از هنر بیهقی را در پرداخت شخصیت و تجسم حوادث بنویسید:صحنه ی حسنک به دادگاه- آنچه بر حسنک گذشت- توصیف صحنه ی اعدام
 
6)عبارت «مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند»بیانگر چیست؟
عده ای پول دادند تا سنگ پرتاب کنند.
   _به پاسخ آن که از وی رفت، گرفتار: در جهانی دیگر گرفتار پاسخ دادن به کار های ایست که تا زنده بود از او سر زد  جمله از جهت سلطان و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی را اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستد  آن کسانی گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز،علی الرسم فی اَمثالِها. چون از این فارغ شدند ، حسنک را گفتند باز باید گشت . و وی روی به خواجه کرد و گفت:«زندگانی خواجه بزرگ دراز باد و به روزگار سلطان محمود به فرمان وی در باب خواجه ژاژا می خاییدم  که همه خطا بود از فرمان برداری چه چاره، و ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان جواجه را نواخته داشتم.» پس گفت:« منخطا کرده ام و مستوجب هر عقوبت هستم که خداوند فرماید ولکن خداوند کریم مرا فرو نگذارد و دل از جان برداشته ام، از  عیان و فرزندان اندیشه باید داشت و خواجه مرا بحل کند.» و بگریست. حاظران را بر وی رحمت آمد و خواجه آب در چشم آورد و گفت:« از من بحلی و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد.» معنی: و دو سند همهی وسایل و اموال حسنک را به طور کامل به اسم سلطان کردند ونام اموال حسنک را یک به یک ذکرمیکردند و او اعلام می کرد که آن را با میل می فروشد و مبلغی را که بر آورد کرده بودند می گرفت و اشخاص مسعول این فروش اموال را نوشتند و حاکم نیز صورت جاسه را تایید کرد و سایر قضات نیزو دو سند همهی وسایل و اموال حسنک را به طور کامل به اسم سلطان کردند ونام اموال حسنک را یک به یک ذکرمیکردند و او اعلام می کرد که آن را با میل می فروشد و مبلغی را که بر آورد کرده بودند می گرفت و اشخاص مسعول این فروش اموال را نوشتند و حاکم نیز صورت جاسه را تایید کرد و سایر قضات نیزهرکدام با مطابق معمول امضا کردند . وقتی جلسه تمام شد، به حسنک گفت باید جلسه را ترک کند. امید دارم زندگی خواجه پایدار باشد در زمان حکومت امیر محمود غزنوی به دستور او درباره ی شما صحبت های نادرست و بیهوده ای میکردم که هم اشتباه و غیر واقعی بودند. اما من هم جز اطاعت چاره ای نداشتم، وزارت را به ناحق به من تحمیل کردنند و من لایق آن نبودم درمورد شما درست وزارتم هیچ گونه اقدام بدی نکردم بلکه به اطرافیان و اقوام شما رسیدگی کردم  پس گفت:«  من اشتباه کردم و سزاوار همه مجازاتی که سلطان دستور میدهد هستم اما  به لطف و رحمت خدا امیدوارم که مرا در این گرفتاری ها رهانکند من از زندگی قطع امید کردم و نگران آینده زن و فرزندان هستم امیدوارم که خواجه مرا حلال کند.»  و بعد از آن گریه کرد. همه ی حاظران از گریه او ناراحت شدند خواجه احمد هم گریه کرد و گفت: «من تو را حلال کردم ناامید نباش زیرا امکان بهبود اوضاع هست.» قباله: سند ضیاع: آب و زمین
طوع: میل و ارده
رغبت: میل
سجل: عهدنامه
مجلس: صورت جلسه
علی الرسم فی امثالها:  چنان که در نظایر آن مرسوم است ژاژ خاییدن: سخنان بیهوده گفتن  به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود: وزارت را به ناحق و زور به من دادن
فرو گذاشتن: رها کردن
بند چهاردهم: پس حسنک برخاست و خواجه و قوم برخاستن، و چون همه بازگشتن و برفتن، خواجه و بوسهل را بسیار ملامت کرد و وی خواجه رابسیار عذر خواست و گفت: با صفرای خویش بر نیامدم. و  به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود: وزارت را به ناحق و زور به من دادن
فرو گذاشتن: رها کردن